زندگی اجباریست
نمی دونم کی بود و چی شد...
ولی دوست دارم یه روز همه چی یادم بیاد....
من بد کردم؟
نمی دونم کی بود و چی شد...
ولی دوست دارم یه روز همه چی یادم بیاد....
من بد کردم؟
دوباره برگشتم
آه ......
امروز، روزی از روز های سرد زمستان
بهمن ماه .... من برگشتم.
بر روی یکی از صندلی های سرد انتظار ...
در یکی از پارک های تهران ...
انتظار!
آری!
من امروز باور کرده ام که، واقعا تنهام ...
و این طلسم ...
طلسم عشق هنوز تو ذهن اش دنبال یه راهیه واسه سوزوندن من...
اما نمی دونه که این خاکستر دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره و دیگه نمی سوزه...
نمی داند که این عشق دیگه به باد رفته و کسی که دیر زمانی از رفتنش نمی گذره
حلقه ی ننگین آغوش دیگرون شده ...
آه!
آه که ای خدای من ....
ای خدای من ...
اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود
آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم
انگار کوه کن بودم
باز هم اومدي توي خيالم
نمي تونم من برم
من....
دلم برات تنگه عشقي كه هرگز ....
آه..............
دلم مي خواد داد بزنم.....
ولي تو انزواي خودم چه بي پروا با ديوار صحبت مي كنم ...
دوستت دارم دوست جدا مانده ز من.... دوستت دارم
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
بگذار چو خورشید گدازنده ی مسفام
در دامن شب با تن تب دار بمیرم
بگذار شوم سایه ی ایوان بلندت
سویت خزم و گوشه ی دیوار بمیرم
می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم
(سیمین بهبهانی)
دستانم انقدر به امید گرمای دستانت نشت تا به انجماد رسید و مرد
دلم گرفت ...
از اینکه هستی و هیچ از حال من نمی دانی ...
از اینکه شانه هایت را برای دیگری عرضه می داری و ....
دستانت گرمی بخش دستی دیگر است ....
دیگر خسته ام ...
می خواهم باز هم گریه کنم .... فریاد بزنم ....
اما نه میتونم و نه میشه
دلم گرفت از این همه تنهایی
پس کجایی
دیگر نیستی به به فریاد های خفه شده در گلویم گوش جان بسپاری ...
دیگر نمی توانم حتی چهره ات را از روی عکس هایت به یاد بیاورم و باور کنم که هنوزم هستی و شادید به من ... فکر می کنی...
دفتر خاطره هامون پر شده از غم و حسرت
چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت
تا به کی گوشه نشستن، عکس فردا رو کشیدن
تا به کی رفتن و رفتن، اما هیچا نرسیدن
یا که موندن پشت دیوار و یه توجیه، اینه بن بست، بسه رفتن
مثل اون پرنده ای که تو قفس فکر فراره
ولی وقتی میره بیرون، نمی دونه کی رو داره
تو هم یه اسیری اما، اسیر قلبت و نقشت
نقشی که خودت نوشتی، ولی دنیا نمی ذاره
بیا این نقش رو رها کن، فکر تازه ای بنا کن
بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غریبی
به جای حسرت روزهای گذشته
یا شمردن سر انگشتی قاب های شکسته
به ستاره ها نگاه کن، به طلوع گرم خورشید
به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقایق
نمی دونم چرا هر وقت که می خوام بنویسم، نمی تونه اونی باشه که من رو ارضا می کنه، یعنی به هر حال یه جوری مسیر نوشته ام عوض می شه، حالا که می خوام بنویسم راجع به چی نمی دونم؟! اما همین که غربت دلامون واسه خودشه، نعمتیه.
می دونی نیاز دلامون پرکشیدنه اما نه تا اوج آسمون، که تا غروب هر چی نگاه غمگینه. دلم می خواد همیشه یه پله بالا تر باشم، پله ای که منو برسونه به ابر ها، جالبه نه، وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه، دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرک بکشه. احساس کردی که گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمی شه، همون موقع که دلت می گیره، همون موقع که طاقت دلت تموم می شه. از چی یا بزار یهتر بگم از کی؟ از خیلی ها، از اونهایی که به دلت سنگ می زنن، فکر می کنن که دل های آدم ها اگه بشکنه، می شه یه جوری کنار هم چیدش، اما تو که خوب می دونی، چینی بند زده که چینی نمی شه، دلای ما آدم ها که ...
دلم می خواد، قاصدک نگاه آدم هایی که دوستشون دارم، رو طلوع بی غروب زندگی سوار شه.
ابر هایی که همیشه ما رو یاد تیکه هایی از بهشت می ندازن، همیشه یه جایی کنار دلای آسمونیمون باشن.
چتر همه ی اونایی شم که نمی خوان نم نم اشک های دلواپسی، رو سجاده بی نیازشون بریزه و اونو تر کنه.
می بینی خواسته ی دلای آدم ها، همیشه از جنس بلوره. خود ماییم که به بلور آرزوهامون شکل می دیم، جوری که به قالب آرزوهامون درآد. زندگی ما آدما، رو گردونه ی همین آرزو های بزرگ و کوچیک می گرده. جایی که این گردونه وایسه، ما به آرزوهامون می رسیم، پس بزار همین جا دعا کنیم:
خدایا!
همه ی اونایی که دلاشون آسمونیه، نگاهشون بارونیه، خنده هاشون بی ریاس، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه، به همه چیزایی که تمنای دونیشونه، برسن.
دنیای سبز دوستی ها، یه دنیای بی خزونه، اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده. ما برای به یاد هم بودن، به چند خط نوشته، یه شاخه گل مریم، یه عکس یادگاری و خیلی چیزهای دیگه نیازی نداریم. برای اینکه من و تو یاد هم باشیم، تنها یه خاطره هم می تونه، خاطره ساز دوستی های ابدیمون باشه.
خاطره کوچکی از همه با هم بودنامون. حالا دیگه تداوم دوستیمون، دست خودمونه، به اینکه چقدر نسبت به هم صادق باشیم، بی ریا باشیم و با ایمان.
نمی دونم کجای راه دوستی هستم، ابتدا یا انتها یا نیمه راه، اما هرکجا که باشم، بزار آینده ی دوستیمون رو با این جمله زلال کنم که:
دوست دارم ... دوست من!
او گفت: هیچ کس را غم من نیست!
گفتم: پس تو را غم نیست! همانا خوشبخت ترینی.
گویی مرا دیوانه پندارد، گفت: تو خود ندانی که غم چیست!
گفتم: غم، شیرینی فراق است.
گفت: پس تلخی چیست؟
گفتم: بی غمی.
باز برآشفت و گفت: آن که بی درد است چون تلخ است؟
گفتم: او تلخ تر از تلخ است، لیک نداند.
گفت: بیش برایم گوی!
گفتم: او را که درد نیست، از حضرت دوست فاصله ای است، پس این دوری، قفس حجاب را بیشتر و عظیم تر کند و چون در حجاب تن مفتون شوی، مسیر وصال تیره گردد و وعده ی دیداری نماند. هر آینه، این خود تلخ تر باشد.
چند وقتیه که دارم تنها زندگی می کنم یا شاید تنها زندگی کردن رو تمرین می کنم...
یه جایی تنهای تنها ....
دور از همه ی هیاهو ها و جار و جنجال ها ...
به دور از همه ی آدم ها ...
فکر می کنم یه بیست کیلومتری با شهر فاصله داشته باشه ...
بعضی وقتا میام شهر تا چیزایی که لازم دارم بخرم ...
این دفعه به تنهایی، دوستم رو می گم، گفتم تا بیام و چیزی تو وبلاگ بنویسم ...
از وقتی که اون تنهام گذاشت و اومدم اینجا، تنهایی شده تنها رفیقم ...
هیچ کس نمی دونه من کجام ...
حتی پدر یا مادرم ...
نزدیک هفت ماه یا شاید هشت ماه و ده یا دوازده روزی هست که اینجام ...
دلم واسه کسی تنگ نشده، شایدم شده، اصلا چه اهمیتی داره ؟! من که تنهام ...
دیگه حوصله ی خودم رو ندارم تا بشینم اینجا و بنویسم ...
از این هفته به بعد بازم میام و می نویسم ...
برگشتي و ميگي مي خواي با من باشي ...
بايد باور کنم يا نه؟ نمي دونم ...
آخه خيلي وقته که رفتنت رو فراموش کردم ...
نمي خوام دوباره گول اون چشماي نازت رو بخورم و خودم و اثير و مجنون حرفات بکنم ...
نمي خوام تا با اومدن دوبارت زندوني دلت بشم ...
اگه ... اگه دوباره بخواي بشکني چي؟!! ...
اگه دوباره بخواي بري و تنهام بذاري چي؟!! ...
آخه اين دل خيلي وقته که پوسيده ...
اگه بخواي دوباره تنهام بذاري، به خدا که ديگه چيزي از اين دل نمي مونه ...
نشستي و از خاطرات زيباي گذشته ات با من ميگي و مي خواي يه جوري دل منو بدست بياري ...
اما همش دروغ هات يلدم مياد ...
آخه چيکار کنم به اين دل جز دروغ چيزي نگفتي ...
گفتي دوست دارم، در حالي که خيلي راحت تنهام گذاشتي ...
گفتي من واسه تو مثل زندگي ام، اما ... اما واسه من زندگي نذاشتي ...
نمي تونم بفهمم که اين حرفات بازم دروغه يا نه ...
آخه جز نيرنگ و ريا چيزي به خاطر نذاشتي ...
تموم برگ هاي خاطراتم رو با رفتنت خط خطي کردي و سياه ...
تموم روياهام با رفتنت مرد ...
اين دل مرد، اين من مرد ...